بیاریم ان اب رفته به جوی ...مگر زان بیابیم باز ابروی... اهورا مزدا از ضربهای تیشه خسته نشو که وجودت شایسته تندیس است ...اهورا مزدا دیگری را هم دید به خداوند گفت : خدایا این جای پای کیست که همیشه با من است ؟ خداوند گفت : فرزندم جای پای من است که همیشه با تو همراه است مرد بقیه روزهای زندگیش را از نظر گذراند و لحظات بحراني و سختي را در ساحل زندگيش ديد كه فقط جاي پاي خودش مونده با گلايه از خداوند پرسيد : خدايا پس در اين شرايط سخت و بحراني كه من نياز به تو داشتم چرا تو نيستي ؟خداوند گفت :عزيزم اين درست لحظه اي است كه من تو را به آغوش كشيده بودم و اين است كه جاي پاهاي تو بر ساحل نمانده است و مرد با نگاهي خيس خداوند را مي نگريست كه همچون پدري مهربان به ا و لبخند مي زد گفته و ناگفته ها بس نکته ها کین جاست آسمان باز آفتاب زر باغ ها ی گل دشت های بی در و پیکر سر برون آوردن گل از درون برف تاب نرم رقص ماهی در بلور آب خواب گندم زا در چشمه ی مهتاب بوی عطر خاک باران خورده در کهسار آمدن رفتن دویدن عشق ورزیدن در غم انسان نشستن پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن آری آری زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست زندگانی شعله می خواهد شعله ها را هیمه سوزنده جنگلی هستی تو ای انسان ! جنگل ای روییده ی آزاده سر بلند و سبز باش ! ای جنگل انسان ای جنگل انسان ! گرد پنهان ولی آخر کلاسی ها لواشک بین هم تقسیم می کردند آن یکی جوانان را ورق میزد معلم تساوی را نوشت به آرامی سخن سر داد بچه ها "یک با یک برابر است اینجا " از جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد ! این تساوی اشتباهی فاحش و مخض است "یک با یک برابر نیست " اگر یک با یک برابر بود نان و مال مفت خوران از کجا آماده می گشت یا چه کسی دیوار چین را بنا می کرد معلم به آرامی سخن سرداد "بچه ها یک با یک برابر نیست اینجا" را از تو پنهان کرده دوستی که راز نگهداره تو بود و محرم تو حساب می شد البته برعکس فکر نکنین این کسی که می گم دختره و همکلاسی من بود درست بعد از ترم اول بود که زمزمه های حرف هایی شروع شد هنوز نمی تونم درک کنم اون کسیکه اینکارو کرد بامن و یا ... چه مشکلی داشت ولی به همون خدایی که بالا سرمه سپردمش حلالش نمی کنم اون باعث شد یکی از بهترین دوستایی که تو عمرم داشتم از دست بدم اونروز که باهاش حرف می زدم وسط حرفمون یه دفعه گفت (که دیگه ولش کن مهم نیست همه چی بیبن ما دیگه تموم شد ) یه دفعه مثل اینکه آب سرد روم ریختن خیلی این حرفش برام سنگین بود نمیدونم تا الان کسی همچین وضعی را تجربه کرده که من را درک کنه !!یا هرکس که این را می خونه مثل همه می گه تو خیلی بزرگش می کنی حالا هر چی می خوان بگن برام مهم نیست به قول... چیزی که نباید می شد شده ولی این موضوع خیلی بزرگتر از اون حدی است که فکرش را بکنید خیلی سخته به یه نفر هر چیزی رو بگی بعد بگی که مهم نیست حل می شه توی این قضیه بیشتر خودم را مسئول می دونم شاید باید در برابر حرفها مقاومت می کردم ولی به خدا خیلی به من فشار می آوردن می دونم هرچه قدر بگم باور نمی کنه بعد از اون تلفنی که بهش زدم نشستم زار زار گریه کردم نه به حال خودم به خاطر آزارایی که به خاطر من کشیده بود این جا نوشتم تا یکم آروم بشم از این جا می خوام بهت بگم تو رو خدا منو ببخش حتی اگر این مطلب را هم نخوانی بدون اندازه یه دنیا دوست دارم بذار مردم هرچی می خوان بگن... می دونی الان حسرت لحظه هایی که با تو بودم را می خورم تنها آرزوم اینه که بازم مثل سابق باهم دوست باشیم هر چند غیر ممکنه ... باغبان سیب را در دست تو دید و غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان خورده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالها خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من در این پندارم که چرا باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت...! حس می شوند لطفا به این ماجرا که دوستی برایم روایت کرده توجه کنید ! او میگفت که پس از سالها زندگی مشترک،همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. زن دیگری که همسرم از من خواست که با او بیرون بروم مادرم بود که نوزدسال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن سه بچه باعث شده بودکه من فقط در مواردی اتفاقی و نا منظم به او سر بزنم آن شب به او زنگ زدم تا برای شام وسینما بیرون برویم مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده ؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد می دانست به او گفتم :بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم ،او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی در ایستاده بود موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون می روم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود دستم را چنان گرفته بود که گویی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره ی مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه می کند به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می رفتیم او بود که منوی رستوران را می خواند من هم در پاسخ گفتم حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم هنگام صرف شام گپ و گفتی صمیمانه داشتیم هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشدبلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدر حرف زدیم که سینما را از دست دادیم وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که می توانستم تصور کنم چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی در رستوران که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم به دستم رسید یادداشتی هم به این مضمون بدان الصاق شده بود : نمی دانم که آیادر آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای دو نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت و تو هرگز نخواهی فهمید که آن شب برای من چه مفهومی داشت دوست دارم پسرم، در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوییم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست زمانی که شایسته ی عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمی توان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود این متن برای همه کسانی است که والدینی مسن دارند ،یک کودک، ،بالغ و یا هرکس با والدینی پا به سن گذاشته امروز بهتر از دیروز و فرداست. کلاغ ها فریاد می زنند ومن سکوت می کنم ... این مزرعه زندگی من است خشک و بی نشان چشم های من خسته است گاهی اشک گاهی انتظار این سهم چشم های من است که امشب با ناله ای بغض آلود بر دیار این دل خسته اشک می ریزد در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار الود و دور یا خزان خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای زامروز ها دیروزها! دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل بروی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یکسو می روند پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند روی کاغذ ها و دفترهای من در اتاق کوچکم پا می نهند بعد من با یاد من بیگانه ای در بر آئینه می ماند بجای تار مویی نقش دستی شانه ای می رهم از خویش و می مانم زخویش هر چه بر جا مانده ویران می شود روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان می شود می شتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماهها چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند بچشم راهها لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامنگیر خاک تو دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد آنجا زیر خاک بعد ها نام مرا باران و باد نرم می شوید از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ چشمهای تو در سکوت خویش گرد من دیوار می سازد می گریزم از تو در بیراهه های راه تا ببینم دشتهارا در غبار ماه تا بشویم تن به آب چشمه های نور در مه رنگین صبح گرم تابستان پر کنم دامان ز سوسن های صحرائی بشنوم بانگ خروسان را ز بام کلبه دهقان می گریزم از تو تا در دامن صحرا سخت بفشارم به روی سبزه ها پارا یا بنوشم شبنم سرد علفها را می گریزم از تو تا در ساحلی متروک از فراز صخره های گمشده در ابر تاریکی بنگرم رقص دوار انگیز طوفانهای دریارا در غروبی دور چون کبوتر های وحشی زیر پر گیرم دشت ها را کوه ها را آسمان ها را بشنوم از لابه لای بوته ها ی خشک نغمه ها ی شادی مرغان صحرا را می گریزم از تو تا دور از تو بگشایم راه شهر آرزوها را و درون شهر... قفل سنگین طلایی قصر رویا را لیک چشمان تو با فریاد خاموشش راهها را درنگاهم تار می سازد همچنان در ظلمت رازش گرد من دیوار می سازد عاقبت یک روز ... می گریزم از فسون دیده تردید می تراوم همچو عطری از گل رنگین رویاها می خزم در موج گیسوی نسیم شهر می روم تا ساحل خورشید در جهانی خفته در آرامشی جاوید نرم می لغزم درون بستر ابری طلائی رنگ پنجه های نور می ریزد به روی آسمان شاد طرح بس آهنگ من از آنجا سر خوش و آزاد دیده می دوزم به دنیائی که چشم پر فسون تو راههایش را به چشمم تار می سازد دیده می دوزم به دنیائی که چشم پر فسون تو همچنان در ظلمت رازش گرد آن دیوار می سازد فروغ فرخزاد:دیوار باز هم چشمی به رویم خیره شد باز هم در گیر و دار یک نبرد عشق من بر قلب سردی چیره شد باز هم از چشمه لبهای من تشنه ای سیراب شد سیراب شد باز هم در بستر آغوش من رهروی در خواب شد در خواب شد بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز خود نمی دانم چه می جویم در او عاشقی دیوانه می خواهم که زود بگذرد از جاه و مال و آبرو او شراب بوسه می خواهد زمن من چه گویم قلب پر امید را اوبه فکر لذت و غافل که من طالبم آن لذت جاوید را من صفای عشق میخواهم از او تا فدا سازم وجود خویش را او تنی می خواهد از من آتشین تا بسوزاند در او تشویش را او به من می گوید ای آغوش گرم مست نازم کن که من دیوانه ام من به او می گویم ای نآشنا بگذر از من من ترا بیگانه ام آه از این دل آه از این جام امید عاقبت بشکست و کس رازش نخواند چنگ شد در دست هر بیگانه ای ای دریغا کس به آوازش نخواند فروغ فرخزاد:اسیر
گرچه در خویش شکستیم صدایی نکنیم
پرپروانه شکستن هنر انسان نیست
گرشکستیم زغفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
![]()

| Design By : Night Skin |


